|
|
|
|
|
سلامی گرم از گلویی یخ زده ... سلامی با صدایی گم شده در پیچ و خم کوچه زرد پاییزی ... تنها مانده از کوچ ... همراه شده با صدای خش خش زیبای برگهای وداع گفته ... برگهایی که در انتظار دیدن دوباره یارشون ... سوختن .. زرد شدن .. آتش گرفتن .. سرخ شدن .. فریاد زدن ... فریاد ... وای .. وای از فریادهای بی صدایی که در این کوچه سرد پیچیده ... طنین زیبایی که ... باصدای نم نم بارون شستشه شد ... چه تنهان .. چه تنهان ... برگهایی که منتظر رهگذری هستن ... که پا روی اونها بذاره ... تا فریاد بزنن .... فریاد ... فريادي بي صدا ...شکست ... شکست ... بخدا که شکست دلم ... حالا بارون تو بگو ... تو بگو با این بوی نای زیبات ... دیگه کی بوی تلخه سوختن دلهای تنها رو حس می کنه .... هان ... دلهای غریبی که در این کوچه دنبال رد پایی می گردند ... میدونی به چه امیدی بارون ... به امید اینکه شک کنند ... شک کنن ... به رفتنه کسی که ... تنهاشون گذاشت و ... بی خداحافظی تو ی این کوچه يكدفعه گم شد ... يكدفعه گم شد .... يكدفعه ... صدای دل نیما ... تقدیم به دلهای بارونی ...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط نيما
|
|
||