تبليغاتX
§ فصل باروني §
آري آغازدوست داشتن است,گرچه پايان راه ناپيداست,من به پايان دگرنيانديشم,كه همين دوست داشتن زيباست

*** وبلاگ بزودی حذف میشه ***

سلام به همه ی دوستان گلم

همتون رو به خدای تنهای نیما میسپارم

این آخرین دستنویس من است

آخرین دستنویس پسر بارونی

آخرین دستنویسه کسی که همه چیز داشت ولی هیچ نداشت

ای کاش کسی در نوشته هایم کمی تامل میکرد

خیلی انتظار کشیدم

کسی پیدا نشد

من که رفتم ... اونم تو غربت ... با فریادی بی صدا ...

در زندگی تمام تلاشم رو کردم

تمامه تلاشم رو ... تا شرایطم بهتر بشه ... ولی ...

شبهای زیادی رو در تنهایی تا صبح گذروندم

حتی دوران خدمت در کردستان

هر جا رسیدم و به هر کس رسیدم

قبل از گفتن تنهاییم او از تنهاییش و عشقش گفت

با لبخندی تلخ در درونم امیدش دادم

گفتم خدا پس من از کی طلب عشق کنم

جسمم در آتش بود اما آتشها خاموش کردم

یک تنه زدم تو دله سختیها و تنهاییها

به امیده پیدا کردن کسی .. که فقط برای من باشه ...

بدون هیچ همزبونی به پیش رفتم

ورزش

درس

ورزش

درس

دان یک کیک بوکس ...

مشکی شائولین ...

شطرنج ... شنا ... کامپیوتر ... هک و ووووووو ...

باز هم تنهایی آزارم داد ...

باز هم شبها بالشم با اشک شسته میشد ...

چون رفتنیم این حرفارو میزنم

از هر بی سر و پایی با هر زبونی

طلب عشق کردم

اما چه ساده بودم هر کس با کسی بود

انگار تو این دنیا کسی برای من نبود

۲۴ سال گذشت و باز هم تنها ترین هستم

یاد ندارم آغوشی یا شهوتی در دستانم

تلاش کردم با تمامه قدرت برای تغییر شرایطم

پدرم و مادرم نگرانم

دلم میخواست بهشون بگم ... این زندون رو شما ساختین ...

نتونستم تنهایی رو شکست بدم ...امروز اعتراف میکنم ...

اون منو طلسم کرده ... امروز قبولش کردم ... اما چه دیر فهمیدم ...

میخوام برم ... به جایی که با دوست جدیدم تنهایی راحت باشم ... ولی حالا ...

حالااز اون نیمای زیبا روی به ظاهر شاد

فقظ جسمی ضعیف و دردناک مونده

انگار ۱۰۰ سال پیر شدم

نه دیگه چشمانم مشکیه

نه دیگه موهام بلند فقط

قدی خمیده و پیکری نحیف و صدایی لرزون

دلم باسه نیمای ۲ سال پیش تنگ شده

چرا کسی منو نخواست ... چرا

اما برگشتی نیست من از این دنیا یک عشق میخواستم ... ولی ...

بخدا همه کار کردم ... حتی التماس

اما کسی که فکر میکردم هست

بود

اما با بهترین دوستم ...

پارسال وقتی این وبلاگ رو نوشتم

آخرین امیدم برای پیدا کردن کسی بود اما

باز هم همه داداش صدام کردن

باز هم تکیه گاه بودم ...

تو بهتر از منی ... من لیاقتت رو ندارم ... آه از این جملات نفرت دارم ... اما ... دیر شد ...

دیگه نایی باسه ی ایستادن ندارم ... حتی درخواستی ندارم ...

این ترمم مشروط شدم ...

فکر کردم تو دانشگاه اونو پیدا کردم ...

اما اون دعوت شد به اردوی تیم ملی ... بازم من شدم داداش ...

اینجا آخر دنیاست

برای اولین بار میگم من تسلیمم ... تنهایی ...

ای کاش کسی برای من بود

ای کاش کسی هم برای من خلق میکردی

خدا سرمو بذار رو زانوهات میخوام بخوابم ... منو حلال کنین ...

خداحافظ دوستان من

*** پاک ترین و تنها ترین پسر دنیا ***

لیدر ۷ نیما ۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط نيما  | 

*** آهنگ وبلاگ موقتا تغییر کرده به امیده ایرانی آباد ***

دوستان گلم ... سلام

عید همتون مبارک

امیدوارم سال خوب و خوشی داشته باشین پر از موفقیت

غیبتم .. موجه.. ولی غیر قابل بخششه میدونم

ولی شما به بزرگیتون ببخشین

چند تا آزمون داشتم که همشون خوب تموم شد

تبریک نمیگین ... !

پیش همتون میام ... اگه قابل بدونین ... قول ...

nima 24 teh

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط نيما  | 

سلام به همه ی دوستان گلم . . .

ممنون از اینهمه مهربونی ... صفا ... مهر
مدتی که نبودم شما بودین ... تو کلبه ی بارونیم ...
فکر کنم دو ماهی بود نبودم ...
سعی کردم همه نظرات رو پاسخ بدم ولی بعضی هاشون ویرایش نمیشد ...
از دوستانی که به نظرشون جواب ندادم معذرت می خوام ...
به همتون سر میزنم ... قول از همین امشب ... دونه دونه ...
... از همین امشب ...
... قول دادم دیگه ... قهر بی قهر ...

*** وطنم ایران ... دوباره میسازیمت ***

n i m a t 2 e 4 h

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط نيما  | 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط نيما  | 

سلام ...

دوباره سلام ...

اين بار سلامي به دلهاي تنهاي خسته

دلهاي هميشه تنها بوده ...

يا  تنهاي منتظر

انتظار ...

انتظار كسي كه همراه بشه

كسي كه ...

با اومدنش آروم بگيره

آتیش بغضه دل منتظر ...

آه اشتباهم اين بود

هميشه با چشماني بسته ...

عطر بوي تو را حس كردم

23 بهار گذشت ...

نميدانم يكدفعه چه شد

تقصير به گردن چيست يا كيست ...

رسيدن زمان بيداري يا

مستي از عطر ناز تو ...

شايد به گناه مستي تنها شدم

مستي در عطر بوي تو ...

لحظه اي

لحظه اي حس نكردم عطرت را ...

با ترس چشمانم را باز كردم

تو را نديدم ...

كوچه اي ديدم

آري ...

درون كوچه اي بودم

كوچه اي بي انتها ...

كوچه اي كه

راستم ديوارهاي گلي با پيچكهاي خشكيده ... 

و چپم درختان بلند اقاقيا با برگهاي زرده نارنجي

خورشيد از لابلاي درختان به كوچه شرر مي زد ...

روبرويم خاكي قهوه اي

كه در بين برگهاي خشك و نمناك پيدا بود ...

چقدر غريب

فكر مي كردم در جايي پر از رنگ هستم ...

خدايا اينجا كجاست

گيج و سرگردان ...

بدنبال عطر ناز پيچيده ي تو در كوچه راه افتادم

صداي گريه هايم صداي قدم هاي زيباي تو را شكست ...

داد ميزدم

كجايي ...

اين چه شوخيه مسخره ايست

خورشيد رفت و من در كوچه اي خاكستري ...

هم صحبت ماه شدم

پاهايم ناي رفتن نداشت ...

انگار توي اين كوچه مسخ شده بودم

مسخ عطر بوي تو ...

نگاهي به ماه كردم

ابرهاي سياه مانع شدند ...

بغض در گلويم شكست

اين بار صداي باران بود ...

نميدانم صداي باران ابرهاي سياه بود يا

چشمانه حيرون من ...

كوچه انتهايي نداشت

يكدفعه چشمانم خيره شد ...

يك دوراهي

خدايا نه ...

دوراهي نه

از كدام راه رفتي ...

به كدام راه دنبالت بيایم

قامتم خم شد ...

با دستاني كرخ شده

به زمين افتادم ...

دلم صدا زد كه همين جا بمون

اگه اميدي به ديدنش باشه همينجاست ...

سر همين دوراهي

افتادم و منتظر ماندم ...

اما اين كوچه باز هم رنگ عوض كرد

خدايا سپيد كه رنگه اميد بود ...

سپيد كه رنگه بودن بود

پس چرا اين بار ...

همه چيز سپيد شده

بيشتر از هميشه سردمه ...

اين مه غليظ نميذاره ديگه

قامته ايستاده ي اقاقيا رو ببينم ...

خدايا ميدونم وقتي اين كوچه سبز بشه

اون برميگرده ...

اما من آخرين برگه پاييزي اين كوچه هستم

وقتي اين كوچه سبز شد ...

من ميميرم پس

از خاكم , از روحم , از عشقم ...

شقايقي

شقايقي ...

به نشانم به نشان

شقايقي با دلي به رنگه آتش ...

به ياد مرگ دل تنهام در تب انتظارش

شايد ...

شايد مرا بچيند

شايد وقتي جسم سرد و زشتم تبديل ...

به شقايقي زيبا و سرخ شد

او مرا براي لحظه اي نگاه ...

بچيند ...

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط نيما  | 

سلام ...

سلامی گرم از گلویی یخ زده ...

سلامی با صدایی گم شده در پیچ و خم کوچه زرد پاییزی ...

تنها مانده از کوچ ...

همراه شده با صدای خش خش زیبای برگهای وداع گفته ...

برگهایی که در انتظار دیدن دوباره یارشون ...

سوختن .. زرد شدن .. آتش گرفتن .. سرخ شدن .. فریاد زدن ... فریاد ...

وای .. وای از فریادهای بی صدایی که در این کوچه سرد پیچیده ...

طنین زیبایی که ...

باصدای نم نم بارون شستشه شد ...

چه تنهان .. چه تنهان ...

برگهایی که منتظر رهگذری هستن ...

که پا روی اونها بذاره ... تا فریاد بزنن .... فریاد ...

فريادي بي صدا ...شکست ... شکست ... بخدا که شکست دلم ...

حالا بارون تو بگو ... تو بگو با این بوی نای زیبات ...

دیگه کی بوی تلخه سوختن دلهای تنها رو حس می کنه ....

هان ... دلهای غریبی که در این کوچه دنبال رد پایی می گردند ...

میدونی به چه امیدی بارون ... به امید اینکه شک کنند ...

شک کنن ... به رفتنه کسی که ... تنهاشون گذاشت و ...

بی خداحافظی تو ی این کوچه يكدفعه گم شد ...

يكدفعه گم شد ....

يكدفعه ...

صدای دل نیما ...

تقدیم به دلهای بارونی ...

Nima

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط نيما  | 

در این شهر صدای پای مردمیست

همچنان که تو را می بوسند

طناب دار تو را می بافند

مردمی که

صادقانه دروغ می گویند ...

Nima

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط نيما  | 



رفتن , رفتن تا ابد ...
چشموني منتظر ... به اميده اينكه روزي بازآيي ...

ولي چه تلخه , حقيقت ...
كه تو هرگز نمي آيي ...
و آه از اينكه حتي نميدوني ...
كه من هنوز منتظرتم  ....

 Nima
 
+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط نيما  | 

ميدوني زيباترين خط منحنيه دنيا چيه ؟
لبخندي كه بي اراده
رو لبهاي عاشق نقش مي بنده
تا در نهايت سكوت  ,  فرياد بزنه

دوستت دارم  . . .

Hunny girl
+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط نيما  | 



خوشبختي سراغ كسي ميره , كه فرصت فكر كردن به بدبختيهاش رو نداره .... !
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط نيما  | 


I asked god
to give me happiness
god said no
I give you blessings
happiness is up to you
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط نيما  | 

خوشبخترين مردم
خوشگلترين , متمولترين و مقتدرترين افراد نيستند
آن مردمي نيك بخت و كامرانند كه
همت كار , دل پرمهر و خلق خوش دارند
آنانكه مدام در صدد اصلاح خويشند
ناملايمات و مصائب را آسان تحمل ميكنند
همه را دوست ميدارند
بدرد دلها ميرسند
و هر روز به سمت هدف خود قدمي برميدارند
هلن شاختر
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط نيما  | 

تا ميتوانيم نيكي كنيم

آزادي را از هر چيز گرامي تر بدانيم

و به خاطر تاج پادشاهي هم

هرگز به حقيقت خيانت نكنيم ...
بتهوون
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط نيما  | 



زندگي مثله بازي حكمه

مهم نيست كه دست خوبي داشته باشي
مهم اينه كه يار خوبي داشته باشي
اينطوري شايد بتوني بازي باخته رو ببري ...
MiSs Eli
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط نيما  |